داستان زیبای آسمانه  برگرفته از داستانی واقعی                              

آسمانه 

 آسمان  هم دلش گرفته است . نم نم باران مي بارد . من هم هر بار كه پايم را اينجا  مي گذارم دلم مي گيرد.اما با ديدن او موجي از اميد به زندگي در من جريان مي يابد. گل هاي خشك شده و آويزان به ميله بالاي تختش خبر از روح لطيف و پاكش مي هد.

نگاه معصوم اما اميدوار و خندانش به پيشوازمان مي آيد. مي بوسمش. بوي گل مي دهد. آخر امروز تولدش است . 24 ساله مي شود. خودم را معرفي مي كنم ،بلافاصله مرا به خاطر مي آورد.از بار پيش كه به ديدنش آمده بودم چند ماهي مي گذرد.صورتش كوچكتر شده است .بيماري هايي كه در اين چند ماه گذشته پشت سر گذاشته او را حسابي ضعيف كرده است.اما هنوز چشمانش همان برق هميشگي را دارد.از اينكه در چنين روزي به ديدنش رفته ايم خيلي خوشحال است. دوربينم را كه  برمي دارم جا مي خورد.

- مي خواهي عكس بگيري؟ من مرتبم؟

-مثل هميشه زيبا و دوست داشتني...

چهار سال از روزي كه به آسايشگاه آمده ميگذرد.چها ر سال از آن حادثه غم انگيز . تازه شش ماه از ازدواجش مي گذشت كه با همسرش راهي سفر مي شود . و آن تصادف وحشتناك .به همين راحتي مسير زندگي آدم ها تغيير مي كند. و حالا  ساكن و بي حركت روي تخت اين آسايشگاه ...

دختري سرزنده و پر جنب و جوش  ، كه دست تقدير و زمانه او را براي هميشه روي تخت آسايشگاه خوابانده است.  برق چشمانش را كه مي بينم يك لحظه فراموش مي كنم كه در چه موقعيتي است.چيدمان ميز كنار تختش او را از ديگر بيماران اين بخش متمايز كرده است. با اينكه غير از سرش هيچ يك از اعضاي بدنش قادر به حركت نيست  روحش مانند يك دختر جوان و جسور يكسره در حال جست وخيز است . سمانه الان نزديك به يك سال است كه دانشجو است . درست سه سال پس از انصراف از دانشگاه به خاطر مشكل حركتي جسمش دوباره به فكر درس خواندن افتاد و اينبار در رشته علوم تربيتي مشغول به تحصيل مي باشد .كلاس درس و دانشگاه او همين جاست روي تختش . همين جا درس مي خواند همين جا امتحان مي دهد همين جا زندگي مي كند و ....

او معتقد است حالا كه خداوند ادامه زندگي را براي او اينگونه مقدر كرده نبايد با آن جنگيد بايد  طوري ديگر و از زاويه اي ديگر به آن نگريست .شايد از اين زاويه هم دنيا از ديد او خيلي زيباتر از ديد خيلي از ما باشد. براي همين است كه دوستان زيادي دارد. حتي همسرش هم كه به اصرار خود سمانه از او جدا شده و در حال زندگي با شخص ديگري است  او را تنها نگذاشته ،به ديدنش مي آيد، برايش هديه مي آورد و ساعت ها وقتش را با او و كنار تختش مي گذراند.

هر چه فكر مي كنم نميتوانم باور كنم .چطور ممكن است انساني چنين بي محابا در گردابي خروشان از مسير جريان زندگي دور افتاده باشد و دوباره  چنين محكم و استوار خودش را به جريان سيال زندگي بكشاند.در اين افكار غوطه ور بودم كه دستان سارا دور گردن سمانه حلقه شد و جلو ي لنز دوربين را پوشاند.

ادامه دارد.........

نویسنده:کیارش کثیری